الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

209

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

اكنون برادريم بر يك دين و شريعت تا ميان ما و شما شمشير به كار نرفته است سزاواريد به نصيحت و نيكخواهى ما ، امّا وقتى شمشير در كار آمد پيوند ما گسيخته شود و ما امّت ديگر باشيم و شما امّت ديگر ، خداوند تبارك و تعالى ما را بيازمود به ذرّيت پيغمبرش صلّى اللّه عليه و آله و سلّم تا بداند ما و شما چه مىكنيم و ما شما را به يارى ايشان مىخوانيم و ترك اين گمراه گمراه زاده عبيد الله بن زياد كه از آنها جز بدى نديديد و نبينيد چشمان شما را بيرون آورند و دست و پاى شما را ببرند و اعضاى شما را از پيكر جدا سازند و بر درختان خرما آويزند و نيكان و قرّائان شما را بكشند مانند حجر بن عدىّ و هانى بن عروه و امثال ايشان . راوى گفت : او را دشنام دادند و ابن زياد را ستايش كردند و گفتند : و اللّه از اينجا نرويم تا صاحب تو را با همراهان وى بكشيم و يا تسليم شده و فرمانبردار نزد عبيد الله فرستيم . ( 1 ) پس زهير گفت : اى بندگان خدا فرزندان فاطمه - سلام اللّه عليها - را دوست داشتن و يارى كردن اولىتر است از فرزند سميّه اگر آنان را يارى نمىكنيد شما را به خدا پناه مىدهم از كشتن ايشان و او را با پسر عمّش يزيد بن معاويه گذاريد به جان خودم سوگند كه يزيد از شما راضى شود بىكشتن حسين عليه السّلام . پس شمر تيرى به جانب او رها كرد و گفت : خاموش باش خدا بانگ و غريو تو را فرو نشاند به بسيارى گفتار خود ما را ستوه كردى . و زهير - رحمه اللّه - با شمر گفت : اى پسر مردى كه پيوسته بر پاشنه‌هاى پاى خود مىشاشيد [ 1 ] تو چهار پاى زبان بسته نپندارم دو آيت از كتاب خدا را درست در ياد گرفته باشى مژده باد تو را به رسوايى روز قيامت و عذابى دردناك . شمر گفت : خدا تو و صاحبت را پس از ساعتى خواهد كشت . ( 2 ) زهير گفت : آيا به مرگ مرا مىترسانى به خدا قسم كه مرگ نزد من از جاويدان بودن با شما بهتر است . آنگاه روى به مردم ديگر كرد و به بانگ بلند گفت : اى بندگان خدا اين مرد درشت بدخوى و اشباه وى شما را فريب ندهند به خدا قسم كه به شفاعت محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نمىرسند آنها كه خون ذرّيه و اهل بيت او را بريزند و ياوران و مدافعان حريم آل محمد را بكشند . پس مردى از عقب بانگ زد بر وى كه : ابو عبد الله عليه السّلام مىگويد به جان من بازگرد همچنان كه مؤمن آل فرعون قوم خود را نصيحت كرد تو نيز كردى و در خواندن ايشان به حق مبالغت نمودى اگر سود بخشد . ( 3 ) و در بحار از محمد بن ابى طالب روايت كرده است كه : همراهان عمر سعد سوار شدند

--> [ 1 ] كنايه از اعرابى بودن است چون صحرانشينان را پاشنه پا مىشكافت و بول كردن را علاج آن مىدانستند .